کتاب های درسی در ایران
      
اسفنديارمعتمدي :حدود دو قرن پيش ميان ايران و روسيه جنگ هاي نسبتا طولاني درگرفت. با وجود رشادت هاي سربازان ايراني در حفظ كشور، شكست خفت باري نصيب ارتش شد و سرزمين هاي گرجستان و قفقاز از بدنه ايران جدا شدند. همين شكست و بستن دو عهدنامه ننگين گلستان و تركمانچاي، ايرانياني را كه گذشته پرافتخار اين سرزمين را مي شناختند و به آينده آن اميد داشتند با پرسش هاي جدي روبه رو كرد: لشكريان روسيه چه داشتند كه ما نداشتيم؟ چگونه مي توانيم نيرومند شويم و شكست و عقب ماندگي خود را جبران كنيم؟انديشمندان و اصلاح طلبان جامعه، وجود نظم و قانون و داشتن علم و فناوري هاي جديد را عامل پيروزي تشخيص دادند و چاره كار را دست يافتن به آنها از راه تاسيس مراكز علمي و فني، استخدام معلمان و مشاوران خارجي،‌ اعزام محصل به خارج كشور، انتشار روزنامه ، ترجمه و تاليف كتاب هاي علمي و فني و برقراري ارتباط با كشورهاي پيشرفته يافتند و براي عملي كردن اين كارها به دنبال فرصت بودند.
تأسيس دارالفنون ؛با روي كار آمدن ميرزا تقي خان اميركبير در دوران حكومت ناصر الدين شاه ( 1264 ه. ق ) اقدامات اصلاحي همه جانبه اي در كشور آغاز شد كه تاسيس دارالفنون و آغاز آموزش علوم و فنون جديد در ايران يكي از آن ها بود. دارالفنون به ساختمان، معلم، برنامه، كتاب درسي، وسايل كار و بودجه نياز داشت كه آن ها را اميركبير برنامه ريزي كرد. ابتدا اميركبير زمين ساختمان را نزديك كاخ هاي سلطنتي و در مجاورت ميدان توپخانه از هر جاي ديگري مناسب تر تشخيص داد و پس از موافقت شاه از ميرزا رضاخان مهندس تبريزي خواست نقشه ساختمان را تهيه كند. ميرزا رضاخان نقشه عمارت را شبيه سربازخانه اي كه در انگليس ديده بود ترسيم و آماده كرد. معمار ساختمان، استاد محمد تقي معمارباشي جد مادري كامران ميرزا پسر ناصرالدين شاه بود كه طي دو سال ساختمان را به پايان رساند.
اميركبير به پيشرفت كار ساختمان و آغاز به كار مدرسه بسيار علاقه مند بود. به طوري كه هر وقت فرصتي مي يافت به سركشي ساختمان و كار بنايان مي پرداخت. هم زمان با شروع كار ساختمان مدرسه، امير كبير از داود خان، كه زبان فرانسه مي دانست، درخواست كرد به اتريش برود و شش نفر معلم دانا و ماهر اتريشي  را براي شش سال استخدام كند و حقوق هر معلم را با هزينه رفت و آمد سالانه حداكثر چهار هزار و چهارصدتومان مشخص كرد. داودخان، مترجم اول دولت عليه ايران ، پس از سفر به اتريش هفت معلم ، استخدام كرد و به ايران فرستاد. پنج نفر از استادان درست دو روز پس از عزل اميركبير از صدارت به تهران رسيدند و استقبال شايسته اي از آن ها نشد.
 اين استادان رشته هاي پياده نظام، توپخانه، مهندسي، طب و جراحي، داروسازي و معدن را داير كردند  . در آن زمان افرادي كه بتوانند در كلاس درس اين استادان آموزش لازم را دريافت كنند وجود نداشت . نزديك به 150 نفر جوان بين چهارده تا شانزده ساله كه توانايي خواندن و نوشتن داشتند و اغلب از خانواده هاي اعيان و شاهزادگان بودند براي آموزش در دارالفنون انتخاب شدند. البته اين گروه آمادگي يادگيري نداشتند و استادان هم به زبان خارجي (اغلب به فرانسه) تدريس مي كردند و مترجمان به طور همزمان مطالب آنان را ترجمه مي كردند. اين كار با مشكلات ومسائل فراواني همراه بود. با وجود اين، استادان خارجي مردان تجربه و عمل بودند و آموزش هاي آنان عملي و تجربي بود.
 نخستين كتاب هاي درسي را، پس از چند سال كه استادان خارجي در كلاس ها به طور عملي تدريس كرده بودند، مترجمان آنان با استفاده از يادداشت هايي كه خود آماده ساخته بودند و يا كتاب هايي كه آن استادان از خارج آورده يا در ايران نوشته بودند، فراهم آوردند. آن كتاب ها در چاپخانه دارالفنون  به صورت چاپ سنگي تهيه مي شد و در دسترس دانشجويان قرار مي گرفت. علاقه و پشتكار اولين گروه معلمان ايراني و خارجي دارالفنون بسيار چشمگير بود.
 آنان همه لوازم كار خود- اعم از كتاب، آزمايشگاه، كارگاه، عكاس خانه و چاپ خانه- را خودشان تهيه مي كردند و با آن كه دانشجويان آنان شاهزادگان و دربارياني بودند كه آمادگي و پشتكار لازم را نداشتند، باز هم توانستند دانش آموختگاني تربيت كنند كه براي آنان جانشينان شايسته اي باشند. نخستين مشكلي كه براي تهيه كتاب هاي درسي وجود داشت ( و در طول اين 150 سال اخير كم و بيش وجود داشته است) نداشتن اصطلاحات علمي تعريف شده اي بود كه به جاي واژه هاي خارجي به كار مي رود.
 نداشتن كاغذ و مركب مرغوب، فقدان استادكار ماهر و تجهيزات ناقص از ديگر مشكلاتي بود كه با مديريت و كمك عليقلي ميرزا اعتضادالسلطنه  وزير علوم و رضاقلي هدايت ناظم و سرپرست مدرسه برطرف شد. گفتني است كه نخستين مديران دارالفنون از دانشمند ترين و آگاه ترين اشخاص عصر خود بودند و همين مديريت آگاهانه سبب شد كه استادان خارجي هر سال يك كتاب بنويسند و مترجمان ايران آن ها را به فارسي برگردانند.
 نخستين كتاب درسي فيزيك در ايران در سال 1274 ق( مطابق با 1236 شمسي / 1857 ميلادي) در تهران به صورت چاپ سنگي به طبع رسيد. نويسنده كتاب موسيو اگوستت كريشيش نمساوي (اتريشي) استاد فيزيك مدرسه دارالفنون بود. اين كتاب را ميرزا زكي مازندراني با عنوان جراثقال و حكمت طبيعي به زبان فارسي ترجمه كرد و در چاپخانه دارالفنون به چاپ رساند  .
كتاب هاي درسي مدارس جديد تا 1307 ؛
نخستين مدرسه ابتدايي به سبك جديد 37 سال و نخستين دبيرستان 47 سال پس از تاسيس دارالفنون كه يك مركز آموزش عالي بود، در ايران تاسيس شد. ملاحظه مي شود كه دارالفنون هنگام تاسيس پيش نيازهاي خود را نداشته و از اين رو انتظاري كه از آن مي رفت حاصل نشد. ميرزا حسن رشديه  پس از اين كه مدرسه اي را در ايروان تاسيس كرد و مورد توجه ايرانيان قرار گرفت، تشويق شد تا مدرسه اي در تبريز بگشايد. گرچه اين مدرسه مورد استقبال مردم قرار گرفت ، چندين بار بسته و رشديه متواري شد. اما هر بار عشق به تعليم و تربيت كودكان ايراني او را به تحمل سختي ها وادار كرد به طوري كه نام او زينت بخش تاريخ آموزش و پرورش كشور شد. آن مدرسه علاوه بر تدريس كودكان به مردان بي سواد 25 تا 40 ساله هم آموزش مي داد به طوري كه آنان طي 90 ساعت تدريس، خواندن و نوشتن را فرا مي گرفتند. چندي بعد رشديه به تهران رفت و كار خود را دنبال كرد. ميرزا حسن رشديه نخستين مولف كتاب هاي درسي ابتدايي در ايران است.
 از او 27 كتاب چاپ شده موجود است كه بعضي از آنها عبارتند از:

1.بدايه التعليم، اين كتاب را براي نوآموزان سال اول ابتدايي در سه جلد نوشته است. جلد اول براي دو ماه اول، جلد دوم و سوم براي پنج ماه آخر
2.نهايه التعليم ، جلد اول درس فارسي و جلد دوم شامل مطالب علمي
3.كفايه التعليم ، براي آموزش املاي فارسي.
4.هدايه التعليم ، براي تربيت معلم
5.اخلاق ، براي شش كلاس دبستان

در سال هاي بعد مدارس ويژه اي در تهران و شهرستان ها داير شد و كتاب هاي درسي را مؤسسان ، مديران و معلمان اين مدارس تاليف و منتشر كردند . نمونه كتاب هايي كه در دوره ابتدايي تدريس مي شد عبارتند از:

كتاب علمي در اخلاق و اصول و فروع دين از ميرزا يحيي دولت آبادي
تعليم ا لاطفال در ا لفبا و قرا ئت فارسي از ميرزا محمود خان مفتاح ا لملك
شجره طيبه در اخلاق و اصول و فروع دين از ميرزا يحيي دولت آبادي
تاريخ مختصر ايران از محمد علي فروغي ذكا ءالملك
جغرافيا از ميرزا رضا خان مهندس الملك.

 
 
نخستين مدرسه متوسطه در ايران در سال 1315 ق / 1275 ش به نام مدرسه علميه تاسيس شد. در اين مدرسه علاوه بر درس هاي ادبي، درس هاي فيزيك و شيمي و رياضي و طبيعي نيز تدريس مي شد. اما اين درس ها كتاب و برنامه منظمي نداشتند. معلمين نيز براي تدريس آموزش اختصاصي نديده بودند. اغلب اين معلمين از كتاب ها و جزوه هايي كه خود در دارالفنون داشتند در كلاس درس جزوه مي گفتند و بچه ها مي نوشتند. به اين ترتيب، جزوه نويسي مهم ترين فعاليت آموزشي بود كه متاسفانه در بعضي كلاس ها هنوز ادامه دارد.
كتاب هاي وزارتي ؛
در سال 1290 شمسي قانون اساسي وزارت معارف به تصويب رسيد و تعليمات عمومي و اجباري جزو وظايف دولت قرار گرفت . نظام آموزشي چهار نوع مدرسه داشت : مكاتب ابتدايي دهكده، مكاتب ابتدايي بلده، مدارس متوسطه و مدارس عاليه. بر طبق اين قانون همه دستگاه هاي تعليم و تربيت دولتي و خصوصي با برنامه يكسان ، زير نظارت دولت قرار گرفت و دوره تعليمات ابتدايي شش سال و تعليمات متوسطه نيز شش سال مقرر شد. بر اساس اين قانون دولت به تاسيس دبستان ها و دبيرستان ها در سراسر كشور دست زد و دارا لمعلمين ( دانشسراي مقدماتي ) براي تربيت دبير تاسيس شد.
در سال 1300 شمسي قانون شوراي عا لي فرهنگ به تصويب رسيد. مطابق اين قانون كل امور مدارس شامل سازمان، برنامه، امتحانات، استخدام معلم، مدت زمان آموزش در سطح كشور يكسان شد و مولفان ملزم شدند كتاب هاي درسي را مطابق برنامه اي كه ازطرف وزارت معارف به آنان ابلاغ مي شد، تاليف كنند. در همين برنامه بود كه آموزش علوم در ايران از دوره ابتدايي آغاز شد و كتابهايي نيز براي آموزش علوم نوشته شد. ا لبته اين برنامه سه چهار سال بيشتر دوام نياورد و به دليل كمبود كاغذ و مشكل چاپ تدريس علوم در مدارس ابتدائي به يك درس به نام علم ا لاشياء، آن هم براي كلاس پنجم دبستان منحصر شد.
 در سال 1307 شمسي درزمان وزارت قراگوزلو ( اعتماد ا لدوله ) تهيه كتابهاي درسي ابتدايي بر عهده وزرات معارف قرار گرفت و نخستين بار كتابهاي وزارتي در سطح كشور انتشار يافت. كتابهايي كه به راهنمايي و سرپرستي وزارت فرهنگ انتشار يافت از لحاظ مفاهيم علمي و ادبي متناسب با نياز سني دانش آموزان و احتياجات اجتماعي آنان بود و نسبت به كتابهاي قبلي ارزان تر و از نظر چاپ هم مرغوب تر بود و مشكل تحصيل دانش آموزان از نظر كتاب برطرف شد. به دنبال نتيجه اي كه از چاپ و انتشار كتابهاي دبستاني حاصل شد تهيه كتابهاي دبيرستاني هم مورد توجه وزارت معارف قرار گرفت و در 27 مهر ماه 1317 تصويب نامه اي از هيئت وزيران گذشت كه درآن نگارش كتب دبيرستاني را نيز بر عهده وزارت معارف قرار داد. به دنبال اين تصويب نامه كميسيوني از دبيران ، دانشياران و استادان در هر موضوع تشكيل شد تا كتاب هاي دبيرستان را برنامه ريزي و تاليف نمايند.
 بر طبق اين آيين نامه مقرر شد همه كتاب هاي دبيرستاني بر طبق يك اسلوب مطلوب و موافق با اصول آموزش و پرورش نگارش يابد به طوري كه علاوه بر مواد علمي و ادبي، مؤيد خصال ملي و ملكات راسخه باشد كه از عهد باستان سرشته نهاد ايرانيان بوده است . به دنبال اين اقدام مؤثر در مدت سه سال هشتاد جلد كتاب دبيرستاني به سرمايه وزارت فرهنگ منتشر شد.
اين كتاب ها كه به عنوان كتاب هاي وزارتي معروف بودند از نظر صحت مطالب و زيبايي چاپ و نوع كاغذ و جلدسازي نسبت به كتابهاي قبلي در سطح بسيار ممتازي قرار گرفتند. افرادي كه در هر يك از گروه هاي درسي شركت داشتند از موجه ترين و شايسته ترين افراد متخصص و صاحب نظر آن زمان بودند . حق التاليف اين كتاب ها از راه فروش آن ها تامين مي شد و با وجود پرداخت حق التاليف مناسب، بهاي هر كتاب بسيار ارزان بود.
 از ايراداتي كه به كتاب هاي وزارتي گرفته مي شد يكي استفاده از اصطلاحاتي بود كه فرهنگستان ايران انتخاب و توصيه كرده بود و بسياري از آن ها در ذهن معلمان جاي نگرفته بود و ديگر آن كه اغلب مفاهيم علمي و ادبي از سطح يادگيري دانش آموزان متوسطه بالاتر بود. به هر حال، تعداد دبيرستان ها و دانش آموزان كشور هم خيلي زياد نبود ووزارتخانه در سال هاي نخستين به خوبي توانست نياز دانش آموزان را برطرف سازد .
 تاسيس سازمان كتابهاي درسي ايران ؛ در 24 شهريور 1324 دكتر پرويز ناتل خانلري وزير فرهنگ درباره كتابهاي درسي چنين گفت: «وضع كتابهاي درسي ايران در سالهاي اخير از نظر ابتذال محتويات و تنوع بي حد و حصر و گراني آنها و زد و بندها و سوءاستفاده هايي كه در كارها بود به جايي رسيد كه مي بايست تصميمات قاطعي به نفع مردم گرفته شود و آن فساد و هرج و مرج پايان يابد.» اين تصميم قاطع در جلسه اي به تاريخ 18/12/1341 هيئت وزيران به صورت تصويب نامه اعلام شد.
سازمان كتاب هاي درسي، براي انجام مسئوليت بزرگي كه بر عهده گرفته بود، از افراد ذيل جهت همكاري دعوت به عمل مي آورد: عبدالحسين مصحفي، غلامرضا عسجدي، ميرزا جليلي، حسين مجذوب (در علوم رياضي) ، باقر مظفر زاده ، حسين دانشفر، هوشنگ شريفزاده ، اكبر نوروزي، احمد خواجه نصير طوسي(در علوم تجربي)، مرحوم دكتر محمد حسين حسيني بهشتي (در علوم ديني) ، دكتر حسن انوري، دكتر رسول شايسته (در ادبيات فارسي) و شادروان خليلي فر (در جغرافي). لازم است از مجتبي جعفريه معروف به دانش كه بيش از چهل سال در چاپ و توزيع كتاب هاي درسي ايران صادقانه و آگاهانه خدمت كرد، نام برده شود.
تغيير نظام آموزش و پرورش و كتاب درسي ؛
در سال 1345 نظام آموزشي ايران از نظر هدف، برنامه و مواد آموزشي تغيير كرد. مقاطع تحصيلي از دو مقطع ابتدايي و متوسطه به سه مقطع ابتدايي، راهنمايي و متوسطه تغيير كرد. تعداد رشته ها و مواد درسي نسبت به گذشته افزايش كلي يافت. تهيه برنامه و تعيين سرفصل هاي هر ماده درسي بر عهده دفتر تحقيقات و برنامه ريزي قرار گرفت و تاليف كتاب و چاپ و توزيع آن برعهده سازمان كتاب هاي درسي ايران بود.
 حجم كار بسيار زياد، مسئوليت بسيار سنگين و نيروي كار اندك بود. با وجود اين سازمان كتاب هاي درسي ايران در مقاطع ابتدايي و راهنمايي توانست كتاب هاي درسي را به موقع تاليف ، چاپ و توزيع كند. در نظام جديد آموزش و پرورش، درس هايي مانند هنر و علوم تجربي از كلاس اول ابتدايي در برنامه قرار گرفت.
 براي هر كتاب دانش آموز يك كتاب روش تدريس يا راهنماي معلم تهيه شد. كتاب دانش آموز و كتاب معلم از نخستين سال شروع كار نظام جديد با هم توزيع شد. كتاب هاي دبستان و راهنمايي بر اساس اصول يادگيري و توجه به نياز هاي فردي و اجتماعي دانش آموزان تاليف شد و از نظر چاپ و كاغذ و جلد سازي با كتاب هاي گذشته تفاوت فاحش داشت . اين كتاب ها همه به صورت رنگي چاپ مي شد و پيش از شروع سال تحصيلي در اختيار دانش آموزان قرار مي گرفت.
 
منابع   
1. آرين پور، يحيي. از صبا تا نيما. تهران، انتشارات حبيبي، 1353(2ج)
2. آدميت ، فريدون. امير كبير و ايران. تهران، انتشارات خوارزمي، 1380،چ 9.
3. اعتماد السلطنه، محمد حسن خان، الماثر و الاثار. به كوشش ايرج افشار، تهران اساطير 1363(3ج)
4. سلطاني فر، صديقه و همكاران. فهرست كتاب هاي درسي چاپ سنگي موجود در كتابخانه ملي جمهوري اسلامي ايران. تهران،1376.
5. صديق، دكتر عيسي. تاريخ فرهنگ ايران. تهران، سازمان تريت معلم و تحقيقات تربيتي،1342
7. قاسمي پويا، دكتر اقبال. مدارس جديد در دوره قاجار. تهران مركز نشر دانشگاهي، 1377
8. محبوبي اردكاني، حسين. تاريخ موسسات جديددر ايران. دانشگاه تهران، 1370
9. موسوي گرمارودي، افسانه. مدرسه دارالفنون. به همت انجمن ترويج علم ايران، سازمان ميراث فرهنگي كشور، خرداد 1382
(( فرهنگ مهرپرستی ))
 
از دیدی می توان گفت که زیرساخت و زمینه بنیادین فرهنگ ایرانی را در همه دوره ها، آیین و فرهنگ مهرپرستی، ساخته است و هر چه بیشتر در این زمینه بکاویم و بپژوهیم بیشتر در این باور، استواری می یابیم. فرهنگ ایران باستان به گستردگی در چیرگی بنیادها و ارزشهای ایران مهری است. در فرهنگ ایران پس از اسلام نیز نشانه های بسیار از آیین مهر را بازمی توانیم یافت، به ویژه در دبستان های نهان گرایی و آیین های درویشی. من به کوتاهی به یکی از این زمینه ها اشاره می کنم ؛
ما می دانیم که ادب صوفیانه ما آکنده از ستایش باده است؛ ستایش باده در این گونه از ادب تا بدانجاست که صوفیان ما خود را باده پرست خوانده اند؛ تو گویی که کیش آنها کیش ستایش باده بوده است. چرا فرزانگان خداشناس، خدای مردانی بزرگ چون مولوی، عطار و سنایی، آن همه به شور و شیفتگی در ستایش باده سخن گفته اند و در زبان رمزآلود خود باده را، به شیوه ای نمادین، نشان لحظه های بی خویشتنی و پیوند با خداوند شمرده اند؟ بدان سان که باده پرستی، در اندیشه های صوفیانه، کمابیش برابر می افتد با خداپرستی؛ بی گمان خاستگاه این اندیشه، فرهنگ باستان است.
اگر ما در درازنای تاریخ بپژوهیم، می بینیم که این سنت، این بنیاد باورشناختی، مرده ریگی است که از مهریان باستان به یادگار مانده است. همین ارزش فرهنگی از آیین مهر روزگاری به باختر زمین و به فرهنگ ترسایی راه برده است؛ و مایه شگفتی نیست اگر ما می بینیم که در نزد ترسایان هم، باده ارزش رازآمیز و آیینی دارد و سپند و ارجمند است؛ تا بدانجا که به باده، ترسایان را خجسته می دارند و تبرک می کنند؛ و از زبان عیسی بازمی گویند که روزگاری گفته است: «باده خون من است»؛ و آن آیینی که در نزد ترسایان به ویژه کاتولیک ها بس گرامی است و در شمار آیین های رازآمیز است و آیین «نان و نبید» خوانده می شود، به گمان من، برگرفته از فرهنگ ایرانی و بنیادهای مهری است. در نزد مزدیسنان، نان نیز ارزش رازآمیز و نمادین دارد؛ بسیاری از ما اگر در رهگذر به پاره نانی برسیم آن را از زمین برمی گیریم و در جایی می نهیم که لگدمال گذرندگان نشود. این نکته را من نمونه وار عرض کردم که نشان بدهم چگونه بر آن سرم که بخشی از زیرساخت فرهنگ ایرانی را ارزش های مهرپرستی همواره می ساخته است.
آیین مهر از آیین هایی است که در پیوند با آیین های باستانی که بنیاد آنها بر ستایش خورشید نهاده شده بوده است و ما نمونه هایی، نشانه هایی، یادگارهایی از این آیین را در فرهنگ های گونه گون آریایی می بینیم. کمابیش در هزاره سوم پیش از زادن مسیح، آن چنان که دانشمندان پژوهیده اند، تیره هایی از آرینها از سرزمینی که به درستی هنوز جای آن شناخته نشده است از «ائیرنه وئجه» یا «ایران ویچ»، که به معنی زادگاه تخمه آریایی است، کوچیدند. بازتابی از این کوچ بزرگ را ما در افسانه های کهن، به ویژه در وندیداد بازمی یابیم. آنجا سخن از سرمای سیاه و استخوان سوزی است که دیوی به نام «ملکوشان» یا «مهرکوشان» برمی انگیزد. جمشید دژی استوار می سازد
که در متن های پهلوی از آن به نام «وَرجَمکرد» یاد شده است و از گیاهان، جانداران، آدمیان پاره هایی را، نمونه هایی را، جفتهایی را برمی گیرد که از گزند این سرمای کشنده بر کنار بمانند. باز افسانه می گوید که جمشید سه بار به یاری نگین جادویی و رازآمیز خویش سرزمین های خود را می گسترد. از دید اسطوره شناسی می توان گفت که سه بار در روزگاری باستانی، که به نام جمشید در افسانه های ما نشان داده شده است، آریاییان به کوچی بزرگ دست زده اند؛ درودی به خورشید گفته اند، به سوی نیمروز و سرزمینهای گرم تاخته اند. دسته ای از آنان به فلات ایران می رسند که ایرانیانند. گروهی از آنان به وادی گنگ می روند که هنداونند و گروهی دیگر آن چنان که پاره ای از پژوهندگان پنداشته اند در «میان رودان» جای می گیرند (بین النهرین) که کلدانیانند. از آنجاست که ما در میانه این فرهنگ یعنی فرهنگ ایرانی و فرهنگ هندوی و فرهنگ کلدانی، که شاید به نادرست فرهنگ بابلی و آشوری خوانده شده است پیوندهای بسیاری می بینیم و ارزش های مهری را در این هر سه فرهنگ می توان بازیافت.
به هر روی، می دانیم که مهر در شمار ایزدان بزرگ در فرهنگ مزدیسنی است و در آغاز، آن چنان که از «مهریشت» برمی آید، مهر با خورشید یکی نبوده است، اما اندک اندک مهر و خورشید به هم می پیوندند. مهریان بر این باور بوده اند که روان ها روزگاری در بهشت آسمانی، در جایگاهی برین که «گروثمان» خوانده می شده است، در «خانه سرود» به سر می برده اند. روانهای پاک و تابناک، فریفته رنگها و گیرایی های جهان خاکی می شوند و از آن جایگاه برین، پستی می گیرند اما به یکباره از آسمان به زمین و از جهان جانها به جهان تن فرونمی افتند. این پستی، اندک اندک انجام می گیرد. نخست از گروثمان که آسمان برترین است پستی را می آغازند. از هفت آسمان می گذرند و در هر کدام از این هفت آسمان که از آنِ «هفتان بوخت» یا اختران هفتگانه است، اندکی می آلایند تا سرانجام می رسند به زمین؛ و آماده می شوند که با تن پیوند بگیرند. این جان های آواره، این جان های جدا شده از آغاز و بنیاد خویش، جان هایی سرگشته اند؛ جان هایی هستند که، آگاهانه یا ناآگاهانه، در پی خار خاری ناشناخته در درون خود، می کوشند که بازگردند به آغاز؛ می کوشند که بازگردند به گروثمان؛ می کوشند که از آلایش برهند. اما این کار به آسانی انجام نمی گیرد. هفت بار جان ها آلوده شده اند؛ پس هفت بار باید بپالایند. از آنجاست که در باورشناسی مهری از هفت «زینه» یا از هفت آزمون بزرگ و دشوار سخن می رود و کسی که به آیین رازوارانه مهر می گرود می باید که این هفت آزمون بزرگ را از سربگذراند؛ اگر توانست از این هفت زینه بگذرد شایستگی بازگشت به گروثمان را خواهد یافت و از پل «چینوَت» خواهد گذشت. کسی می تواند از این پل بگذرد که پالوده شده باشد. تا زمانی که جان پالوده نشده است از این پل نخواهد گذشت و دیگر بار در دوزخ خواهد افتاد. دوزخ در چشم مهریان کهن جز گیتی و جهان خاک نیست. جانی که نرهد، در دوزخ می افتد؛ جانی که پالوده شد از این پل، سرافراز، بی گزند، می گذرد؛ و سرانجام، می رسد به گروثمان؛ و ما می دانیم که یک سوی پل چینوت بر فراز البرز کوه نهاده است؛ و البرزکوه در اندیشه های باستانی، کوهی نمادین و آیینی است و همان ارجی را برای ما ایرانیان دارد که المپ برای یونان. گروثمان را نیاکان ما بر فراز البرز کوه می دانسته اند. بیهوده نیست که روان «ارداویراف»، آن موبد زرتشتی که به مینو می رفت، در خواب، به جایی رسید که هفت پله در برابر او بود و سرانجام از این هفت پله فرا رفت تا به گروثمان، به جایگاه پاکان و نیکان، فرارسید و با زرتشت در آنجا دیداری داشت. خوب! اگر من بخواهم چگونگی هر کدام از این زینه های مهری را بگویم و در آن بکاوم، سخن به درازا خواهد کشید. پس تنها آن بخشی را بررسی می کنم که به «فناء فی الله» می رسد. مهرپرست، در یکی از این زینه ها، در یکی از این هفت زینه یا مرحله که گاهی تا دوازده زینه گسترده شده است (یکی از زینه ها گاهی به سه زینه درونی بخش می شود)، به زینه ای می رسد که خورشید نام دارد و مهرپرست برای این که به این زینه برسد، نخست باید به مرگی نمادین، نمایشی، تن دردهد. این نکته را نیز بیفزایم که مهریان بر این باور بوده اند که روان ها، پس از فرودآمدن از گروثمان، سرانجام از دروازه ماه می گذرند و به جهان خاکی می آیند و اگر بخواهند دوباره به گروثمان بازگردند باید از دروازه خورشید بگذرند. افلاتون دروازه نخستین را «دروازه مردمان» خوانده است و دروازه دومین را «دروازه خدایان». از دید «نمادشناسی اسطوره»، ماه با گیتی، با نیروهای کارپذیر، در پیوند است و خورشید نماد «مینو» است، نماد نیروهای کارساز است. ماه با دو رده پست هستی، که خاک است و آب، در پیوند است؛ خورشید با آتش؛ و بیهوده نیست که آتش را لایه چهارم می دانسته اند، در آن بخش بندی کهن. نخست خاک، سپس آب، در پی آن باد و سرانجام آتش. آتش مرز میان گیتی و مینو است؛ و از آنجاست که این باور مانده است که پریان، فرشتگان، مینویان از آتش سرشته شده اند. عرض کردم مهرپرست زمانی که می خواهد به رده خورشید برسد، به مرگی نمایشی تن درمی دهد. درست مانند کسی که به راستی مرده است، با مهرپرست رفتار می کرده اند، او را در گوری نمادین می نهاده اند. آیین سوگ را برای او بر پای می داشته اند و زمانی که از این زینه می گذشته است اندیشه بر این بوده است که از نو زاده می شده است؛ او را انسان دیگری می دانسته اند؛ نام دیگری بر او می نهاده اند؛ تو گویی که دیگر بار از مادر زاده شده است. بیهوده نیست که عیسی گفته است کسی که دوبار زاده نشود، به مینوی آسمان راه ندارد؛ به باور من، این اندیشه نیز از بنیادهای مهری برگرفته شده است. خوب! مرگ در زندگی، مرگ در نفس، فناء فی الله در اینجاست. زمانی که مهرپرست در تن می میرد، به جان، زندگی تازه ای را آغاز می کند و از خورشید راه می برد و هم چنان پیش می رود در پروردن و پالودن جان؛ تا می رسد به واپسین زینه، در آیین مهر که «پیر» خوانده می شود یا «پدر». واژه پیر و پدر از دید زبانشناسی، به گمان من، یکی است؛ یعنی، پیر ساختی است دیگر از پدر؛ و بیهوده نیست که صوفیان دستگیر و آموزگار معنوی خود را پیر می خوانند. این هم پیوند دیگری است با آیین مهر؛ و باز بیهوده نیست که پیشوای بزرگ ترسایان «پاپ» خوانده می شود. پاپ، باب، بابا همه یک واژه است؛ و بیهوده نیست که ترسایان کشیشان را پدر می خوانند. این همه از آنجا مانده است. باری، این مرگ نمادین را، این مرگ در زندگی را، این مرگ به تن را، ما- آنچنان که عرض کردم- در اندیشه های صوفیان هم می بینیم که از آن به «فناء فی الله» یاد می کنند. اما کار با فنا به پایان نمی رسد. فناء فی الله آغازی است برای رسیدن به رده بالاتری که «بقاء بالله» خوانده می شود. فناء فی الله پایانی است بر زندگی در تن و بر در بند بودن، و بقاء بالله آغازی است برای رهایی، برای زندگی در جان. این نکته را هم بگویم و دامن سخن را درچینم؛ عرض کردم که دروازه ای که جانها از آن به زمین می آیند دروازه ماه است و دروازه ای که از آن به آسمان می روند دروازه خورشید است؛ نیز عرض کردم که ماه با آب و خاک در پیوند است، خورشید با باد و آتش. از دید «نمادشناسی اسطوره» گاو نماد آفرینش پست است، نشانه گیتی است، آب و خاک را بازمی تابد، و شیر نشانه آتش است. شیر با خورشید در پیوند است، گاو با ماه. آن مهرپرستی که به زینه خورشید می رسد، پیش از آن، زینه شیر را از سر گذرانده است و در آغاز از زینه گاو گذشته است. این همه نمادین و رازآمیز است. اگر دوستان ویرانه های بازمانده از روزگار هخامنشیان را در تخت جمشید دیده باشند- که نشانه بی چند و چونی از شکوه ایران باستان است- یکی از زیباترین و زنده ترین نگاره هایی که بر سنگ نگاشته شده است، نگاره شیری است که بر کپل گاوی چنگ افکنده است و چند خراش بر این کپل پدید آورده است؛ شیری که می خواهد آن گاو را در هم بکوبد، پی کند، از پای دراندازد. آیا می توان گفت این نشانه صوفیی است، درویشی است، مهرپرستی است که تن را در محراب جان برخی میکند (قربان)؛ می کوشد که از آفرینش پست، از گیتی، خود را برهاند تا برسد به آفرینش برتر، به مینو؛ از گاو به شیر، از ماه به خورشید؟ بیهوده نیست که ما ماه دوم بهار، اردیبهشت، را ماه گاو میخوانیم (حمل، ثور، جوزا). چرا؟ برای اینکه در اردیبهشت آفرینش پست در فرازنای بالیدگی و شکوه است. جهان آبی، جهان خاکی یکسره بالیده است؛ یکسره پرورده است؛ و بیهوده نیست که مرداد، ماه دوم تابستان، را ماه خورشید، ماه شیر، می خوانیم (سرطان، اسد، سنبله). چرا؟ برای اینکه در آن ماه، خورشید در بیشترین چیرگی و توان خود به سر می برد. به هر روی، اگر من بخواهم این زمینه را بیش از این بکاوم، سخن به درازا خواهد کشید؛ این همه را هم چون نمونه ای عرض کردم تا نشان بدهم که بسیاری از بنیادها و نهادهای فرهنگ ایران، در هر زمان، برگرفته از بنیادهای باورشناسی مهری است. اگر روزگاری زمان بود به این زمینه هم خواهم پرداخت که چگونه آیین مهر- چنان که عرض کردم- به سرزمین های دیگر و به فرهنگ های دیگر راه برده است و در آنجا آغازی شده است برای اندیشه های تازه.
اکنون به کوتاهی، اندکی درباره پیوندی که فرهنگ و آیین ترسایی با فرهنگ و آیین مهری دارد سخن خواهم گفت. در بحث پیشین من کوشیدم تا پیشینه های آیین و فرهنگ مهر را نشان بدهم و عرض کردم که به گمان من بخشی گسترده از زیرساخت و بنیاد فرهنگ ایرانی، در همه دوره ها، بنیادها و نهادهای مهری بوده است و چونان نمونه عرضه داشتم که به ویژه در دبستان های نهانگرایی، در آیین های درویشی، در فرهنگ ایران، نشانه ها و یادگارهایی بسیار از باورها و رسم و راه های مهری بازمانده است که یکی از آنها ستایشی است که سخنوران صوفی از باده کرده اند و آن را نشانه بی خویشتنی و سرمستی صوفیانه شمرده اند. دو دیگر واژگانی چون خرابات، پیر مغان، می مغانه و از این گونه است که در ادب صوفیانه ما فراوان به کار گرفته شده است. من سخن را تا بدانجا فرا نمی برم که همچون پاره ای از پژوهندگان، بگویم که حتی ستایش «شمس» در سروده های رازآمیز و نمادین پیر جان آگاه و رازآشنای بلخ، مولوی، و آن شور و شیفتگی شگرفی که مولانا همواره به شمس دارد، با آیین ستایش مهر در پیوند است. در بحث پیشین عرض کردم که سرنوشت و سرگذشت جانها که از بن مایه های باورشناختی در بسیاری از آیین هاست سرانجام به آیین مهر برمی گردد، به آن شیوه ای که ما در اندیشه های صوفیانه آن را بازمی یابیم. صوفیان ما از دو «قوس» یاد کرده اند: «قوس نزولی» و «قوس صعودی»؛ و خواسته اند آغاز و انجام جانها را بدین گونه بازنمایند. ما روزگاری از «جهان پیوند با دوست»، از جهان برین که عرض کردم ایرانیان کهن آن را گروثمان می نامیده اند فرو افتاده ایم به گیتی، به مغاک خاک؛ این قوس نزولی است که مهرپرستان روم آن را «کاتاباز» می خوانده اند. بر مهرپرست بایسته است اگر شور رسیدن به آغاز را در دل داشته باشد؛ اگر خار خاری در جان او باشد برای بازگشت به بنیاد که این سیر نزولی را به سیر صعودی بدل کند؛ بازگردد دیگر بار به «خانه سرود»؛ به آسمان برین، به گروثمان؛ بتواند سربلند، بی گزند از پل چینوت بگذرد؛ این بازگشت به آغاز است، آنچنان که نیاکان ما باور داشته اند. این بازگشت را مهرپرستان کهن «آناباز» می خوانده اند. پیشتر گفته شد که چون جانی که از گروثمان فرومی افتد و به زمین می آید بر بنیاد باورهای مهری، هفت بار آلوده شده است با گذشتن از هفت آسمان و از هفت اختر، برای اینکه دیگر بار به جایگاه نخستین خویش بازگردد، به ناچار باید هفت بار بپالاید، بپیراید، از هفت آزمون دشوار جان می باید بگذرد و عرض کردم یکی از این زینه ها خورشید نام دارد و پیش از آن شیر. نیز عرض کردم که کسی می تواند به زینه خورشید برسد که به مرگی نمادین تن در دهد و این مرگ که مرگ در زندگی است، مرگ در تن است و در پی آن، زندگی به جان خواهد آمد همان است که صوفیان آن را «فناء فی الله» و «بقاء بالله» گفته اند. مهرپرستی که از این زینه می گذشته است، زندگانی تازه ای می یافته است، نامی دیگر بر او می نهاده اند، تا سرانجام می رسیده است به زینه هفتمین که زینه «پیر» است یا «پدر». نیز عرض کردم، از دید زبانشناسی، می توان گمان برد که این هر دو واژه یکی باشد.
ما می دانیم که روزگاری آیین مهر به شیوه ای که هنوز به راستی روشن نیست از ایران از ایران اشکانی یا چنان که کسانی گمان می برند سده ها پیش از آن به باختر زمین رفته است و چندی در امپراطوری روم آیین مهر، آیین همگانی، آیین رسمی بوده است و زمانی که آیین ترسایی در روم اندک اندک می گسترد بزرگترین هماوردی که در برابر خود می یابد آیین مهرپرستی بوده است. هرچند که در برون، این آیین از میان می رود، اما در دل آیین ترسایی هم چنان پاییده است. بسیاری از بنیادهای باورشناختی، بسیاری از نهادهایی که ما امروزه در آیین و فرهنگ ترسایان می یابیم، از آیین و فرهنگ مهر گرفته شده است و من به چند نمونه بسنده می کنم در نشان دادن پیوند در میان این دو فرهنگ.
می دانیم که روز سپند و آیینی در نزد ترسایان روز یکشنبه است. سان (
Sun) به معنی خورشید و دی (Day) به معنی روز است. در زبان آلمانی این روز سپند «زون تاگ» (Sunnag) خوانده میشود که (die sonne) به معنی خورشید است و (deztag) به معنی روز. در زبان فرانسه، روز یکشنبه دی مانش (Dimanche) خوانده می شود. هرچند که «دی مانش»، همچون «سان دی» و «زون تاگ»، پیشینه مهری خود را نشان نمی دهد، اما می توان گمان برد که واژه «دی» در «دی مانش» با واژه دی در زبان پارسی و در زبانهای ایرانی که از (دئو Daeva) اوستایی به یادگار مانده است، و در ریشه به معنی خداست، پیوندی دارد. دی مانش در ریشه لاتین آن، به معنی «روز خداوندگار» و «روز سرور» است. چرا ترسایان روز سپند و ارجمند و آیینی خود را روز خورشید خوانده اند؟ چه پیوندی در میانه عیسی و خورشید هست؟ پیوندی نیست؛ این روز، روز سپند، در نزد مهریان باستان، بوده است.
به نوشته مهرشناسان باختر زمین، زادروز عیسی که ترسایان گرامی می دارند به راستی زادروز مهر بوده است. زمانی که آیین ترسایی در روم گسترد، کشیشان هرچه کوشیدند یادمان های مهری را از دل و یاد نوترسایان بزدایند در این کار کامیاب نشدند. زادروز مهر را ترسایانی که روزگاری مهرپرست بوده اند گرامی می داشته اند. پس ناچار شدند که زادن مهر و مسیح را در یک روز جشن بگیرند. این همانندی، این پیوند از آنجا مانده است.
آیین تعمید در نزد ترسایان که ما می دانیم به ویژه در نزد کاتولیکها از آیینهای بنیادین و رازآمیز است همچنان ریشه مهری دارد. مهرپرستان کهن به آب و گاه به آتش تعمید می داده اند؛ یادگاری از تعمید به آتش در داستان سیاوش، در نامه ورجاوند و بی مانند استاد طوس، شاهنامه مانده است. آب از پالایندگان است، اما پاره ای از آلایشها را آب نمی پالاید، آن آلایشها را باید به آتش زدود و به آتش پالود. آزمون «ور»، «ور گرم»، در فرهنگ ایران باستان که گذشتن از آتش بوده است به شیوه ای با این گونه از تعمید در نزد مهریان کهن در پیوند است.
نگاره و نماد رازآمیز آیین ترسایی که چلیپاست همچنان می تواند از آیین مهر برگرفته شده باشد. ما در نگاره های مهری به این نماد رازآمیز بازمی خوریم. گمان ما بر این است که چلیپا نشانه ای است از گردونه خورشید- از آن گردونه ای که مهر در آن روانهای پالوده و پیراسته را به سوی گروثمان راه می نموده است.
بنا به سخنی، عیسی در آغل گوسفندان زاده شد، روایتی هم هست که در غاری زاده شد. پیوند عیسی با غار نیز پیشینه ای مهری می تواند داشت. مهرپرستان باستانی محرابه های خود را، نیایشگاه های خود را، در دل اشکفتها می ساخته اند و غار در آیین مهری نماد جهان بوده است. غارهایی در گوشه و کنار جهان یافته شده است که بر فراز آن، بر آسمان غار، نشانه هایی از ازدواج برج و هفت اختر نگاشته شده است. غار را نماد جهان خاکی می گرفته اند و آسمانه آن را نشانه آسمان. در شاهنامه هم زمانی که فردوسی از رده های اجتماعی، از آن چهار گروه، یاد می کند؛ زمانی که از پیشوایان دین، از «آذربانان»، سخن می رود؛ جایگاه آنان را کوه می داند و در زبان پارسی، واژه «کهبد» برابر است با پارسا، پرهیزگار، مرد دین، مرد کوهی.
اگر بخواهم در این زمینه بیش از این بگویم سخن به درازا خواهد کشید. من چونان نمونه ای از پیوند در میانه آیین مهر و آیین ترسایی این چند نکته را عرضه داشتم. نمونه ای دیگر را که به ویژه در ادب پارسی فراوان از آن یاد شده است عرض می کنم و دامن سخن را درمی چینم. در شعر پارسی بارها ما به پیوندی که در میانه عیسی و خورشید است بازمی خوریم. خورشیدپایه، چرخ خورشید، آسمان چهارم است. آسمان چهارم خانه عیسی هم هست. بر بنیاد افسانه ای، عیسی را زمانی که به آسمان می رفت بازجستند. در آسمان چهارم، سوزنی با او همراه یافتند و چون به اندازه سوزنی، به گیتی وابسته مانده بود او را در آسمان چهارم نگاه داشتند. چرا در میانه همه آسمان هایی که عیسی می توانست در آنها از فرارفتن بماند آسمان چهارم برگزیده شده است؟ برای اینکه آسمان چهارم خانه خورشید است و گذر عیسی در آسمانها خود از یادگارهای مهری است. به ویژه در سروده های خاقانی و حافظ این اندیشه فراوان دیده می شود:
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک/ از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو
تا آنجا که من می دانم در نوشته های ترسایی در باختر زمین نشانی از این داستان نیست و این بیشتر بازمی گردد به آیین ترسایی در خاور، به مسیحیت شرقی. یکی از رده های پیشوایی در آیین ترسایی، آنچنان که در خاور بوده است، رده ای است که آن را «شمّاس» می خوانند (بطریق و مطران و جاثلیق و قسّیس سرانجام می رسد به شمّاس). شمّاس فروترین رده پیشوایی است. چرا این رده از پیشوایی در نزد ترسایان شمّاس خوانده شده است؟ شمّاس از شمس گرفته شده است و شمس نامی است برای خورشید؛ یا آنچنان که استاد روانشاد ملک الشعرای بهار گمان زده است واژه «خرابات»، که به ویژه در ادب نهانگرایانه و صوفیانه فراوان به کار برده شده است، ساخت دگرگون شدهای از واژه «خورآباد» می تواند بود.
در گرانمایگی و والایی فرهنگ ایران همین بس که یکی از آیین های ایرانی در روزگار اشکانی از ایران به روم رفته است و در اندک زمانی آیین رسمی رومیان گردیده است و اثری این چنین ژرف و شگرف بر فرهنگ باختر زمین نهاده است. ایرانشناسان می گویند که آیین مهر را «گیان» و سربازانی گریزان که از ایران و از آسیای کهن به روم می رفتند، با خود بدان سامان برده اند. این آیین تا بدان پایه با فرهنگ رومیان پیوند می گیرد که در کمتر سرزمینی است از قلمرو امپراطوری روم که محرابهایی، یادگاری، نشانه ای، سنگ نگاشته ای مهری در آن یافت نشود. روزگاری معبدی در واتیکان را کاویدند، در دل این معبد محرابهای یافته شد. سپندترین جایگاه در رُم جایی بوده است که آن را «کاپیتول» می خوانده اند و پرستشگاه ژوپیتر در آنجا برافراشته شده بوده است. چندی پیش زمانی که این پرستشگاه را می کاویده اند در دل آن به نگاره ای مهری رسیده اند، آن نگاره سنتی و نمادینی که در اروپا فراوان دیده می شود، «مهر گاو اوژن»
جوان برازنده و برومندی که بر گاوی نشسته است و سر گاو را فراگرفته است و با دشنه ای به ران گاو پی می کند. این نگاره یکی از رازآمیزترین نمادهای مهری است: مهر با کشتن گاو، «مینو» را از چنگ «گیتی» و جان را از بند تن می رهاند. بدانسان که پیشتر گفته شد گاو نماد آفرینش پست و جهان آبی و خاکی است. شگفت اینجاست که در کنار این نگاره مهری به خط لاتین واژه «سَبَزیوس» نوشته شده بوده است. یکی از ایرانشناسان اروپایی که در آیین مهر کند و کاوی بسیار کرده است، «فلیکس لاژار»، این واژه را با ریشه واژه «سبز» در زبان پارسی بی پیوند نمی داند. این همه مایه شگفتی است، نیز مایه نازش است.
این همه را با فرزندان این سرزمین سپند می باید در میان نهاد تا آنها بدانند که بر چه گنج گرانی نشسته اند، بی آنکه به ارزش این گنج آن چنان که باید پی برده باشند. بی گمان یکی از بزرگترین آبشخورهای فرهنگ جهانی فرهنگ ایران بوده است و می توان گفت ایرانیان بیش از آنچه که از دیگران ستانده اند به آنها داده اند. من از غار در فرهنگ مهری یاد کردم. این نکته را هم بگویم و بگذرم: آن نماد، آن تمثیل پرآوازه افلاتون، را دوستان شنیده اند. تمثیل غار و آن مردی که در دهانه غار به زنجیر کشیده شده است. به گمان بسیار، این تمثیل را افلاتون از مهرپرستان گرفته است چه آنکه افلاتون اندیشمندی است که با ایران و با آیین مهر پیوند بسیاری دارد؛ او زمانی داوری کرده بود که پیراسته ترین آیینها «آیین مغان» است.


‹متن سخنرانی ای است که در یکی از انجمن های فرهنگی تهران، در سال 1366، ایراد و بر نوار ضبط شده است آنگاه از نوار به کاغذ آورده و نوشته شده است.

به نقل از کتاب «در پیرامون شاهنامه»، مجموعه مقالات به کوشش مسعود
 
 گردآورنده : فرشید قوامی    برگرفته از سایت اینترنتی شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی.   


  • آریس مت
  • خوانندگان و بازیگران
  • کارت شارژ همراه اول